سفارش تبلیغ
صبا ویژن

آنکه مجادله به باطلش فراوان شود، کوری اش از حقیقت ماندگار شود . [امام علی علیه السلام]

تولدی دیگر
macromediaxtemplates for Your weblogList of Iranian Top weblogspersian Blogpersian Yahoo

نویسنده: آرزو شنبه 86 اردیبهشت 29   ساعت 9:35 صبح

وقتی زهرا سیلی خورد

 

اکثر شبها کشیک است؛ با این حال نه من ناراحت بودم و نه خودش ، چون به حرفه خودش عشق می ورزید. چون عاشق طبابت بود. میگفت وقتی لبخند شادی بر لب بیماری می بینم که از درمانم راضی بوده خدا رو شکر میکنم که خداوند کمکم می کنه و به خواست اراده او میتونم بیماری رو تشخیص بدم. بارها بهش گفتم بیا مطب بزن گفت : نه من اعتقادی به مطب ندارم . برای اینکه هزینه های مطب را در بیاری باید از مردم بگیری . مردم بدبختی که پول دارو را ندارند چطور به مطب خصوصی بیان و 3500 تومان ویزیت بپردازند.؟ با اینکه در درمانگاههای خصوصی اکثر کشیک های روز را به دوست و اشنای خودشان میدهند و تنها شبها به او کشیک می دادند بازم هر دو راضی بودیم. چون می دیدم عاشق کارش است. با اینکه رئیس درمانگاه در خانه خوابیده و پزشک درمانگاه باید 70 الی 80 مریض ویزیت کنه و با اینکه 70 درصد درآمد درمانگاه به جیب رئیس درمانگاه میرود باز هم میگفت من بخاطر مردم میرم. تا اینکه دیروز صبح اومد خونه. دیدم شکسته؛ خرد شده و چهره ای پریشان داره. هرگز او را اینچنین ندیده بودم. چهره اش زرد شده بود . نگران شدم چی شده؟ اتفاقی افتاده؟ با دلی پر درد گفت :

 حالم خوب نیست.

 صبحانه را که حاضر کرده بودم آوردم چایی ریختم و شیرین کردم اما گفت میل ندارم. یعنی دیشب تا امروز صبح چه اتفاقی افتاده بود که شوهرم اینچنین به هم ریخته. بهتر دیدم سوال پیچش نکنم تا بهتر شود و خودش حرف بزند. میدانستم جز با من با کسی درد دل نمی کند. بعد از لحظاتی : با لبخندی که حکایت از غم درون داشت گفت:

 دیشب حسابی کتک خوردم.

 خشکم زد. باور نمی کردم. پرسیدم چی گفتی؟

 دیشب داشتم بیماری قلبی بد حالی را معاینه میکردم که یه دفعه در اتاق باز شد و خانمی به همراه چند مرد که قمه و کارد دستشان بود وارد اتاق شدند من از همه جا بی خبر زیر تو سری و سیلی زن قرار گرفتم . بد تر از هر چیز فحش به مادر و ... میدادند. تنها کاری که توانستم بکنم جلو چشمانم را بگیرم که چیزی به چشمم نخورد. مردها هم ایستاده بودند که کسی نتونه جلو زن را بگیرد . یکی از مردها میخواسته با قمه سراغ من بیاید که چند مرد مراجعه کننده دست او را می گیرند شانس آوردم که مرا نکشتند.

اشک در چشمم جمع شد و پرسیدم چرا؟ آنها کی بودند؟

گفت : نمی دانم گویا یکی از اونها به سر خودش در حال مستی قمه زده بوده مراجعه میکنه به درمانگاه برای بخیه سرش. پذیرش به آنها میگوید  تا پول پرداخت نکنید نمی توانم برگه بخیه بدم. گویا قبلا از این موارد پیش آمده بوده و بیمار بعد از بخیه و درمان پول نمی دهد و رئیس درمانگاه از حقوق آنها کم میکند و میگوید تا پول ندهند کارشان را انجام ندهید. خانم پذیرش به آنها که چند تا ارازل و اوباش بوده اند مجددا درخواست پرداخت ویزیت میکند که با سرو صدای آنها روبرو میشود . پذیرش میگوید تا پول ندهید پزشک برای شما بخیه نمی کند که ان واقعه پیش می آید.

پرسیدم چرا به پلیس زنگ نزدید؟

گفت : همان اول کار که می آیند و سر و صدا می کنند نگهبان به پلیس 110 زنگ میزند با اینکه کلانتری محل دقیقا پشت درمانگاه واقع شده 45 دقیقه بعد دو تا سرباز می آیند که ارازل رفته بودند  .

وقتی اوضاع را دیدند با بی اعتنایی گفتند خب آنها که رفته اند پزشک کتک خورده بیاید کلانتری شکایت کند. زنگ زدم به زئیس درمانگاه و وضعیت را شرح دادم متاسفانه او هم پول خودش را می شناسد. با تمسخر گفت: آقای دکتر این جزء کار پزشکان است مهم نیست. ای کاش لااقل او کمی دلجویی کرده بود که دلم آرام می گرفت اما وقتی برخورد او و بده و بستانش با کلانتری محل را دیدم بیشتر دلم به درد آمد.

تا حدی که می توانستم برایش حرف زدم . با اینکه در دلم غوغایی به پا بود و داشتم منفجر می شدم اما خواستم او را آرام کنم. یادم افتاد به سیلی ناحقی که حضرت زهرا خورد و غم علی در سیلی خوردن همسرش. شاید ذره ای از ان سیلی خوردن و درد علی را حس کردم. تازه فهمیدم چرا علی در سیلی خوردن همسرش شکست. دردی به دلم افتاده بود که ناحق به شوهرم سیلی زده بودند و او مظلومانه و معصومانه ایستاده بوده . با دلی پردرد سر به آسمان کردم و گفتم یا زهرا ایام فاطمیه هست بیاد سیلی خوردنت و بیاد پهلوی شکسته ات واگذارشون به تو بی بی دو عالم و مولا علی ع باشد که شما حق ما را بگیرید .

تنها چیزی که گفت:  کتک خوردنم مهم نیست غرورم خرد شده  فحاشی به مادرم کردند حیثیتم لگد مال شده فردا میروم و با درمانگاه تسویه حساب می کنم. دیگر انگیزه ای برای درست کار کردن ندارم.

دیشب تا صبح داشتم فکر میکردم. یعنی شان و منزلت یک پزشک در این مملکت همین است؟ یعنی یک پزشک هیچ مدافعی ندارد؟ سوالم از فرمانده نیروی انتظامی است که میگوید پلیس 110 در عرض چند دقیقه در محل حاضر میشود اما کلانتری که تنها چند قدم تا درمانگاه فاصله داشته بعد از 45 دقیقه زمانی که ارازل رفته بودند می آیند آیا این است امنیت  اجتماعی و امنیت فردی که سالها درس خوانده تا به مردم و مملکتش خدمت کند؟ یکی به من بگوید چرا چرا چرا؟


نظرات شما ()

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
سیندرلا
[عناوین آرشیوشده]

فهرست
62348 :مجموع بازدیدها
3 :بازدید امروز
2 :بازدید دیروز
حضور و غیاب
یــــاهـو
درباره خودم
تولدی دیگر
لوگوی خودم
تولدی دیگر
لینک دوستان
حاج حمید
کاکو شیرازی(احمد جهاندیده)
دلمویه
پاک مردان
دست نوشته های من(رمان فارسی)
حزب اللهی؟!
حاج علی
صفحات اختصاصی
بایگانی نوشته ها
بهار 1386
اشتراک